اسمس

خرید بک لینک
زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر 1101 نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر 1102 عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار 1103 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته آن حلقه شو چون گوشوار زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار حلقه زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار 1104 باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر
اسمس...

ما را در سایت اسمس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: irandokht بازدید: 210 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن تا ذره وجودت شمس منیر باشد جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت تا با پر خدایی جان مستطیر باشد بربند پنج حس را زین سیل های تیره تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را صد سال گرم داری نانش فطیر باشد گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری در قوس او درآید کو همچو تیر باشد خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد 840 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کآشنا شد از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد 841 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جان ها از راه جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره از لامکان شنیده خیزید محشر آمد آمد ندای بی چون نی از درون نه بیرون نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد آن سو که میوه ها را این پختگی رسیدست آن سو که سنگ ها را اوصاف گوهر آمد آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد دستور نیست جان را تا گوید این بیان را ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد با درد باش تا درد آن سوت ره نماید آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم پوشید دلق آدم امروز بر در آمد 842 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند
اسمس...

ما را در سایت اسمس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: irandokht بازدید: 85 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی